اين شب هاي محتشم و نقره فام، شب هاي آرزوهاست و روزهايش با وقار. در چنين شب ها و هنگامه اي است که دست ها تبديل به بال ها مي شوند.
محبوبم
مي خواهم امشب را در آغوش بگيرم. در اين شب هاي اعتکاف، مي خواهم نمازي بخوانم از جنس عشق که گِلِ وجودم را ورز دهد و دلم را خراطي کند. مي خواهم نمازي بخوانم که حلقه وصل زندگي ام به ابديت باشد.
باز فرو ريزد عشق
از در و ديوار من
دلدار من
اين شب ها وقت قرارمان است، وقت ديدار، آسمان را نگاه مي کنم و از چشم هايم چکه چکه ترانه مي چکد. ترانه هايي بر وزن مغفرت ولي با قافيه عشق.
محبوبم
اسم تو را که مي برم، پروانه ها خودشان را پَرپَر مي کنند. من خودم در سينه اناري تَرَک خورده دارم. يک وقت ما را جا نگذاريد. بالا را نگاه مي کنم، هستي، مي بينمت؛ بايد هم در آسمان ها باشي. اين بار هم ماه من باش. ماه من.
محبوبم
چشم هايم را مي تکانم و دلم را به اعتکاف ياد تو مي نشانم.
مظطربم؛ اين روزها بيشتر، بي وقفه بي کس ام؛ اين شب ها بيشتر، درمانده و آواره در خويشتن ام، پس تو نگاهي بکن. نگاه تو مرا درمان مي کند.
ايمان به تو نباشد هويت من دچار قلم خوردگي است و حقيقت سکه اي ندارد. بندگي توست که مرا به بالا دست مي برد.
اين شب ها و روزها، دل هامان را رو مي کنيم. اين ايام از آنِ کسي است که آسمان را براي ما به زمين آورد و بدين وسيله ما اهل زمين را آسماني کرد. چشم داشتن در اين ماه و روزهاي اين چنيني خوب است که اين شب ها زراعت مهتاب مي کنيم و ماه مي کاريم.








