تبليغاتX
يک پلک، يک نگاه

يک پلک، يک نگاه

فرقی ندارد گودال آب کوچکی باشی یا دریایی بیکران. زلال که باشی آبی آسمان در تو پیداست...

اين شب هاي محتشم و نقره فام، شب هاي آرزوهاست و روزهايش با وقار. در چنين شب ها و هنگامه اي است که دست ها تبديل به بال ها مي شوند.

محبوبم

مي خواهم امشب را در آغوش بگيرم. در اين شب هاي اعتکاف، مي خواهم نمازي بخوانم از جنس عشق که گِلِ وجودم را ورز دهد و دلم  را خراطي کند. مي خواهم نمازي بخوانم که حلقه وصل زندگي ام  به ابديت باشد.

باز فرو ريزد عشق

از در و ديوار من

دلدار من

اين شب ها وقت قرارمان است، وقت ديدار، آسمان را نگاه مي کنم و از چشم هايم چکه چکه ترانه مي چکد. ترانه هايي بر وزن مغفرت ولي با قافيه عشق.

محبوبم

اسم تو را که مي برم، پروانه ها خودشان را پَرپَر مي کنند. من خودم در سينه اناري تَرَک خورده دارم. يک وقت ما را جا نگذاريد. بالا را نگاه مي کنم، هستي، مي بينمت؛ بايد هم در آسمان ها باشي. اين بار هم ماه من باش. ماه من.

 محبوبم

چشم هايم را مي تکانم و دلم را به اعتکاف ياد تو مي نشانم.

مظطربم؛ اين روزها بيشتر، بي وقفه بي کس ام؛ اين شب ها بيشتر، درمانده و آواره در خويشتن ام، پس تو نگاهي بکن. نگاه تو مرا درمان مي کند.

ايمان به تو نباشد هويت من دچار قلم خوردگي است و حقيقت سکه اي ندارد. بندگي توست که مرا به بالا دست مي برد.

اين شب ها و روزها، دل هامان را رو مي کنيم. اين ايام از آنِ کسي است که آسمان را براي ما به زمين آورد و بدين وسيله ما اهل زمين را آسماني کرد. چشم داشتن در اين ماه و روزهاي اين چنيني خوب است که اين شب ها زراعت مهتاب مي کنيم و ماه مي کاريم.

                            امشب هم ترانه هايم را گريه مي كنم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:22  توسط محمد  | 

محبوبم

باز هم سالي نو آمد؛ ماهي نو و سفره رنگارنگ ديگري از سوي تو بر عرش کبریایی ات گسترانیده شد..

باز هم ما را به این سفره دعوت کردي. ما را به ضيافت خود رهنمون شدي و درهاي رحمتت را به روي ما گشودي.

اين را من نمي گويم. اين واقعيت را تقويم عمر من مي گويد. قطره چکان شيشه عمر من باز هم يک قطره بيشتر تراوش کرد؛ اما باز هم دعوت شدم. حقا که ميهمان تو  بودن لياقت مي خواهد و افتخار. اينجا ست که باز مغرور مي شوم به اينکه باز محبوبم مرا مي خواند. مرا صدا مي زند و هنوز هم هواي مرا دارد.

 دلدار من

در برابر مهر و محبت تو بي وفايي ها زياد کردم. عهدها زياد شکسته ام. هر چه بيشتر شرمنده مي شوم، از شرمنده شدنم بيشتر خجل مي شوم که رنگ و بوي شرمندگي و حجب و حيا ندارد.

اما با همه اين توصيف ها باز هم تو با من وفا مي کني و حق رفاقت را به جا مي آوري. اين تمام کردن نعمتت بر خود را باز امشب ديدم. در تصوير ماه. ماه شب اول. ماهي که در آن دلدادگانت از خود بي خود مي شوند و بر سر سفره اي که مي گشايي هر کس به قدر و اندازه خود لقمه بر مي دارد و عِرضِ خويش مي برد.

 محبوبم

تامل بيشتري که مي کنم مي بينم شادي هايم را از تو دريغ کردم و فقطا تنهايي هایم را با تو قسمت کردم. با این حال همراهم بودي و مي گفتي و مي گويي مرا صدا کن تا کمکت کنم.

 گل من

نمی دانم آیا از پس این لایه های ضخیم دنیا زدگی و روزمره گی باز صدایم به تو می رسد یا نه.

نمی دانم؛ که می توانم در این شبها باز صدایم را به تو برسانم...

نمی دانم؛ تا آخر این ضیافت همچنان میهمانت خواهم بود...

می توانم ؟!...

می مانم!؟...

ظرفیتم را افزون ساز و مرا آن ده که در مرام تو باشد نه آنچه که شایسته من و رفتار من است.

  حلول ماه ضیافت الهی بر میهمانان سفره اش خُنشان و مبارک باد.

                    ...انك انت الوهاب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:14  توسط محمد  | 

  خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما؛

      به قدر فهم ما كوچك مي شود،

                 به قدر نياز ما فرود مي آيد،

                          به قدر آرزوي ما گسترده مي شود

                                و به قدر ايمان ما كارگشا.

                                           (صدرالمتالهين)

                  به هر كجا رو كني، وجودش را مي بيني...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:31  توسط محمد  | 

ما از خداي گم شده ايم   او به جستجوست

چون، ما نيازمند و گرفتار آرزوست

 

گاهي به برگ لاله نويسد پيام خويش

گاهي درون سينه مرغان به هاي و هوست

 

درخاکدان ما گهر زندگي گم است

اين گوهري که گم شده، ماييم يا که اوست؟!

                      تمنای وصال

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 10:15  توسط محمد  | 

با سلام به همه دوستان

از لطف دوستانی که اینجانب رو جهت حضور در جشن های این اعیاد سعید قابل دونستند سپاسگذارم.

بنده الان در ماموریت و در جنوب کشور هستم  و حضورم در در تهران رو قویا تکذیب می کنم(جو گیر شدم حسابی)

نمی دونم چه رازی در این سه ماه رجب، شعبان و رمضان هست که من همیشه تو این سه ماه وضع روحیم عالیه؛ مخصوصا ماه شعبان. در نیمه شعبان که دیگه واقعا گنگ هستم. احساس خوبی دارم ولی نمی دونم چی می خوام. شاید این مطلب به خاطر ماهیت این روز و صاحبش باشه. انتظاری طولانی ولی شیرین. مثل انتظار همه چیزای خوب مثل امید، آرزو و چیزای خوب دیگه.

در ادامه ترانه زیبای آقای م. صالح علا رو که یکی از تکراری ترین ترانه های ذهن من هست براتون نوشتم.

 

روي ماه دستمال نم دار مي کشم

نوک قاشق، آسمون رو مي چشم

مي پاشم ستاره ها رو سر رات

تا بياي قدم بذاري رو چِشَم

شبا رو جمع مي کنم تا مي زنم

رنگ روغني به فردا مي زنم

همه تلخي ها رو دور مي ريزم

طعم شيريني به دريا مي زنم

نازنين غزل غزل داد

توي کوچه هاي شمشاد

با لب ترانه فرياد

گل نرجس باغت آباد

برای اومدنت برنامه هاست

همه جاده ها آب پاشي مي شَن

نوک هر پرنده اي شاخه گلي ست

کف رودخونه هامون کاشي مي شن

يه حساب تازه اي باز مي کنم

شکل ماه تو پس انداز مي کنم

نازنين غزل غزل داد

توي کوچه هاي شمشاد

با لب ترانه فرياد

گل نرجس باغت آباد

 ترانه انتظار...

میلاد مسعود و خنشان گل نرگس، ستاره دوازدهم آسمان امامت و نور امید دل شیعیان و مستضعفان عالم مهدی موعود(ع)، بر دلباختگان حضرتش فرخنده و خجسته باد.

الهم عجل لولیک الفرج.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:49  توسط محمد  | 

 

تصمیم داشتم و متعهد شده بودم که دیگر ننویسم.

اما نشد و عهد شکستم!

 

در انتهاي ذهن مُشَوّشم
کلمات را تعقيب مي کنم !
نه واژه ايي ميآيد که شرح حالي باشد
و نه جمله ايي که تسکين اين دل ...

غم نويس نيستم
فقط گاه و بي گاه
آب و هواي دل را مکتوب مي کنم ...
همين ! ...
حالا اگر آسمان دل هميشه
سرخ و کبود و غم گرفته است ، چه کنم !؟ ...

با اين حال
اين سرخي و کبودي آسمان دل را
از خاکستري جنس آدمي
بارها و بارها دوست تر دارم ...

با اين حال
گاه و بي گاه لال مي شوم
که نکند دلي بلرزد ...
نکند اشکي جاري شود ...
نکند دلي آزرده ...

حال بانگ هايي که هميشه
در درونم
در ذهنم
مرا صدا مي زنند
آيا مي دانند ؟
مي دانند که صاحب اين دل
براي پرواز ، پر پر مي زند ...

و امشب باز سوداي پروازم زمين گير شد.

باز هم سقوط از عرش به فرش!

باز هم تکرار داستان آدم و حوا

شايد ، فقط شايد ...
 اين بار به سبب نخوردن ميوه

ميوه درختي که حوا براي آدم کاشته بود...
شايد ، فقط شايد ...



تویی که نشناختمت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:58  توسط محمد  | 

 

محبوبم

مردي را هر روز مي بينم که به خاطر محبوبش روزنامه به خود مي آويزد و در بين ترافيک ماشين ها در ميدان توحيد براي جاودانگي يگانگي عشقش روزنامه مي فروشد. روزنامه فروش به خاطر اينکه محبوبش  را خوشحال کند با پولي که از روزنامه ها جمع مي کند هر روز برايش گل مي خرد. اسکناس هاي مچاله را در يکدستش مشت کرده و هر چند دقيقه يکبار آنها را نگاه مي کند تا از بابت آنها خاطر جمع شود.

گل باغ زعفران دلش را با ياد محبوبش هر روز نوازش مي کند. مگر نه اين است که حتي نوازش هم بر روي رشد گل تاثير مي گذارد.

ياد روزي مي افتم که با هم در دشت شقايق هاي وحشي با هم بوديم و تو به من مي گفتي براي اين شقايق ها بخوان. يادت هست؟ و من از تو خواستم که همراهي ام کني.

 

عشق زعفرانی...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:36  توسط محمد  | 

 

محبوبم

امروز کلي پياده روي کردم. ترادر کالسکه ذهنم سوار کردم تا خداي نکرده خسته نشوي. آخر مي داني که من طاقت خستگي تو را ندارم. دو ساعت پياده روي با کفش پاشنه بلند واقعا سخت است. گاهي فکر مي کنم زن ها از مردها هم مردترند. وقتي مي تواني بفهي زن چيست که حداقل يک شکم بزايي. اين را من نمي گويم؛ همه زنها مي گويند، تازه يکي از روان شناسان خانواده نيز مي گويد. بزرگي هم گفته که زن شکسته ترين استوار تاريخ است. چه پارادوکس با مسمي و پر معنايي. اين جمله به صنعت ايهام جاني دوباره بخشيده است. پس زن بودن هم مردانگي مي خواهد. پس خانم هاي عزيز، روز مرد مبارک.

        شکسته اما استوار!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:7  توسط محمد  | 

شکیبایی هم رفت...

به تصویر چشم نوازش که سراسر متبسم و متواضع بود خو کرده بودیم و با صدای دل نشینش تنهایی مان را پر می کردیم.

تواضعش از قول همکارانش بسیار بود و این خصلت در صحبت هایش نیز قابل دریافت بود.

خبر کوچ شکیبایی به همان اندازه که غیرمنتظره بود به همان مقدار نیز تاثر آور بود.

چقدر خوبه که آدمی در زمان سفرش، دیگران متاثر و گریان باشند و خاطراتش در ذهن مردم شیرین و مانا باشد.

و این ماهیت زندگی است که همواره در جریان است...

روحش شاد.

                    شکیبایی هم شکیبا رفت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:32  توسط محمد  | 

 

به نام آنکه بنا کرد مُلک جانت را

و آفرید به شش روز و شب جهانت را

به نام آنکه نِشست و ستاره دوزی کرد

به صبر و حوصله دامان آسمانت را

تمام پیرهنت بوی مشک می گیرد

اگر که پر کُنی از نام او دهانت را

خوشا به حال شمایی که دست حضرت حق

به آب کوثر، پر نموده استکانت را

نه من که پَر کاهم که کوه بینالود

ستوده زیر لبش بارها توانت را

خدا ملائکه را امر کرده هرشب و روز

که از بهشت بیارند آب و نانت را

مدام رحمت هفت آسمان بر آن شیری

که باز کرد به گفتار خوش زبانت را

اگر که گاه شما را خطاب کردم تو

ببخش ملتفتم چشم مهربانت را

 

13 رجب سالروز رستاخیز انسان، روز آبرو یافتن شرافت انسان، روز فاتح آینده؛ مولای دل و جان؛ علی اعلی بر رهروان و دوستاران حضرتش خُنشان و خجسته باد.

 

میلاد تفسیر عشق مبارک باد   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:20  توسط محمد  |